استرآبادي است. تيمور به تبليغ اين عقايد خيلي زود پايان داد و در ايران چندان رونق نيافت1، ولي عجيب است كه يكي از شاگردانش بهنام علياعلي آنها را به تركيه برد و در آنجا توسط درويشان بكتاشي اقتباس شد و نمو يافت. اين عقايد بخش اصلي تصوف بكتاشي را تشكيل ميدهد. بدين ترتيب، يك آموزهٴ شيعي تنها در يك كشور سنّي به حيات خود ادامه داد! مثلاً دو تن از نخستين شاعران بزرگ ترك متعلق به فرقهٴ حروفي است، كه عبارتاند از سيد عمادالدين نسيمي (1417/1418م در حلب بهاتهام الحاد كشته شد)، و شاگردش رفيعي (برآمدنش 1409 م). از ساير آثار حروفي برخي بهزبان فارسي و برخي بهتركي عثماني نوشته شدهاست.
هَسلوك (1929م) فضلالله را بنيانگذار واقعي فرقهٴ بكتاشيه ميداند و بهوجود حاجي بكتاش اعتقادي ندارد و آن را تنها نام يك قبيله ميشمارد. ولي بيرژ با تلخيص پژوهشهاي اخير محققان ترك بهنتيجهٴ متفاوتي ميرسد. او ثابت ميكند، نظامهاي حروفي و بكتاشي با اينكه تبار مشترك دارد، ولي متفاوت و جدا از يكديگر است. هردو التقاطي است و بهصورت بدي تعريف شده و افكار مشترك زيادي دارد؛ هميشه ممكن ولي نَه الزامي بود كسي در عين حال حروفي و بكتاشي باشد. اما در مورد حاجي بكتاش، او شخصيتي واقعي بود كه در سدهٴ سيزدهم از نيشابور به آناطولي رفت و بهعنوان ولي شهرت يافت و طريقت تازهاي پديد آورد. وقتي سلطان اورخان (شاه عثماني 1326ـ1360م)، ينيچري يا پيادهنظام جديد ترك را بهوجود آورد، آن نيروي نظامي از همان آغاز ارتباط نزديكي با فرقهٴ بكتاشي داشت و آن ارتباط تا هنگام تارومار كردن ينيچري، در دهم ژوئن 1826م ادامه يافت. بدينترتيب فرقهٴ بكتاشيه نيروي فراواني بهدست آورد. ولي بيشتر علاقهٴ ما به نوع اعتباري است كه بهخاطر خدمت پي گيرش به زبان و ادبيات ترك (در برابر تمايل علما به عربي و درباريان و فضلا به فارسي) و بهخاطر وفاداريشان به عناصر حيات پيش از اسلام در آناطولي كسب كرد. درويشهاي بكتاشي افكار ملي تركان را همراه (و گاه برخلاف) جهان شمولي اسلامي بيان ميكردند؛ آنان مبين آزادي شعر و تصوف در برابر علم كلام بودند.
فضلالله حروفي را نبايد با مولانا فضلالله تبريزي پزشك تيمور اشتباه كرد كه در هنگام مرگ او در خدمتش بود (1405م).
جرجاني
فيلسوف، منجم، متكلم و نحوي ايراني، كه بيشتر به عربي و گاه به فارسي مينوشت(1340ـ1413م / 740ـ816 ه' ق).